تبليغاتX
به خاطر تو

به خاطر تو

لبخند پدرم!!!

 

هیچ وقت اون لبخند های قشنگت را که هورمونیه خاصی با نگاه مسئولیت پذیر و نگرانت داشت فراموش

نمی کنم .  بابا جون ُ در سخت ترین مشکلات زندگیم ُ وقتی به بمبست می رسیدم این لبخند های

زیبایت و  آن نگاه نگرانت بود که به من قوت قلب می داد !

 

یادته بابا ُ روزی که با چمدانی بر دست و بچه ای در دست دیگر آمدم ُ با گریه و شیون گفتم که بلاخره

همه چیز تمام شد ُ احساس کردم که قامت کشیده ات به یک باره خمیده شد اما باز هم لبخند بر لب

داشتی و مرا با نگات در آغوش کشیدی ُ گریستی و آرامش دادی !

 

حتی در زمان کودکی وقتی مامان از دست شیطنت هایم عاصی می شد  و من هراسان به این طرف و

ان طرف می رفتم فقط نگاه و لبخند تو بود که مرا از همه ی هراس ها آزاد کرد !

 

بابای مهربونم ُ یادته آن روز را که با هزاران خواهش و التماس از مادر بلاخره پذیرفت با پسر همسایه فوتبال

بازی کنم ُ و وقتی با شوت بلندم شیشه ی آن یکی همسایه را شکستم ُ زن همسایه با بد عنقی به

دنبال  من و پسرک می دوید و ما همانند گنجشکی که احساس خطر کرده نفس نفس می زدیم و از زن

معذرت خواهی می کردیم اما وقتی نگاه آرام بخش مملو ء نگرانی ات را از پشت پنجره ی آشپزخانه دیدم ُ

که خیره به من مانده بود ُ انگار که تمام وجودم را انرژی لبخندت پر کرد ُ با استقامت ایستادم و به زن

همسایه گفتم : اگر با زدن من شیشه ات درست می شود قبول بزن و در غیر این صورت وایسا تا از

قلدکم پول شیشه ات را بدهم و آنگاه بود که نگاه بهت زده ی زن همسایه و پسرک و نگاه تحسین

آمیزت مرا تا اوج غرور برد و وقتی تمام پسنداز قلدکم را که ده هزار تومان بود به زن  همسایه دادم او با

نگاهی بین دلسوزی و دلگیر به خانه اش رفت و باز هم فراموش نمی کنم که ان شب تو به اتاقم امدی

 و قلدکم را در دستان مهربانت گرفته بودی به من گفتی ببین پول هایت برگشته !!! و من وقتی که ۱۰ هزار

تومان را درون قلدک نیمه پاره ام دیدم با خوش حالی اندیشیدم که به راستی فرشته ای از جانب خدا

پول را برایم برگردانیده ُ هرچند که درست فکر می کردم ُ آن فرشته تو بودی بابا .

 

اما !!!

 

آن روز که با صدای گریه و شیون مادر به اتاقت آمدم ُ صورت زیبایت غرق در عرق بود و صورتی دگرگون

داشتی ُ چشم به من دوختی و پس از مدتی صورتت راحت و ارام شد و فقط ماند دو چشم نگران که

خیره به من مانده بود و من هر چه به دنبال لخند آرامش بخشت می گشتم ُ چیزی نمیافتم !!!

 

و اینک پس از سال ها ُ هنوز نگاه نگرانت را در قاب روی دیوار بر خود احساس می کنم ...

 

فدایت ـ دختر نا آرامت

 

                                  

    

( ساری عزیزم ممنون از این پست زیبایت که وبلاگم را مزین کرد و امیدوارم

 

                               که روح پدر عزیزت شاد باشد )


 

نوشته شده توسط شیما در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 3:36 موضوع | لینک ثابت


وای از این همه چیز دانایان نادان

                  

                           این پست طبق قرار قبلی پاک شد !!


 

نوشته شده توسط شیما در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت


مگه قراره چند بار زندگی کنیم ؟

 

خيلي برام عجيبه که چرا اين قدر ما آدم ها مسخره هستيم ؟ چرا اين قدر افکارمون مسخره ست ؟ چرا اين قدر زندگيمون مسخره ست ؟
چرا اين قدر سخت مي گيريم ؟ چرا اين قدر از خودمون و ديگران غول مي سازيم ؟ چرا اين قرد بد بين هستيم ؟
مگه ما مي خوايم چند بار زندگي کنيم که اين قدر در حال جنگيم ؟ مگه چند بار مي خوايم عاشق  بشيم که اين قدر سخت گيري مي کنين ؟ مگه چند بار مي خوام عروسي کنيم که اين قدر مي پيچونيم .
آره من يه بچه هستم . شايد يه نادان يه بي عقل يه نفهم .
اما شما رو به خدا يه ذره اون عقل بي خودتون رو کنار بزارين و با يه افکار قشنگ تر و با عقل درست تر فکر کنيد فقط براي يه لحظه .
چرا اين قدر ما در جهان جنگ داريم ؟
چرا همه به جون هم مي افتند ؟
چرا اين همه دزد و جاني و قاتل داريم ؟
چرا اين همه آمار تصادفات زياده ؟
چرا اين قدر دخترا و يا هر نوع ديگر از افراد جامعه خودکشي مي کنند ؟
شما فکر مي کنيد اين دخترا خدا و نمي شناسن ؟ يا فکر مي کنيد فقط خودتون خدا رو مي نشاسيد ؟
اين دخترا هم خدا رو مي شناختن . معلومه که چندين و چند بار به درگاهش رفتن و کمک خواستن اما بعد از مدتي احساس کردن ديگه بريدن . چون احمقن . بابا جون مگه ما چند بار مي خوايم زندگي کنيم که اين قدر همه چيز رو سخت مي گيريم ؟
از مبدا خلقت هم همه چيز آسان و روان بود اما اين شيطان بود که همه چيز رو سخت گرفت و. سخت گرفتن ما هم از فريب هاي شيطان ريشه مي گيره . مگه چي ميشد شيطان مثل يه بچه آدم به آدم (ع) سجده کنه ؟ مگه چي ميشد ؟
من نمي فهمم . بازم ميگم شايد از نظر شما من يه نادان و بي عقل باشم اما چه خوب که هستم و مثل شما فکر نمي کنم اما منم دارم ديوونه ميشم از اين همه سخت گيري !!
اگر يه دختر پولدار با يه پسر معلمولي بخواد ازدواج کنه چرا قبول نمي کنيم ؟ چرا ؟ مگه همه جيز به پوله ؟ پولم که هيچي حتما به خاطر حرف مردم اما همين مردم چرا اين کار رو مي کنند اين مردم احمق چرا حرف در ميارند چرا اين قدر سخت مي گيرند ؟ مگه چند بار مي خوايم زندگي کنيم که به خوايم همه چيزمون بنا به درخواست مردم باشه ؟
چرا اين قدر مردم به ديگران تجاوز مي کنند ؟ دزدي مي کنند ؟ غارت مي کنند ؟ جنايت مي کنند ؟ قتل مي کنند ؟ مرض که ندارن حتما يه دردشون هست . حتما پول ندارن حتما چشماشون سير نيست . آخه چرا اين جوري بايد باشه وقتي که خيلي بهتر از اين هم ميشه باشه ؟ چرا کشور ها با هم جنگ مي کنند ؟ مگه اون ها آدم نيستند ؟ مگه مي خوان حيوان بکشند که اين قدر راحت مي کشند . چون آدمي بر خلاف زندگيش خيلي مهمه و چه قدر احمق هستن انسان ها که زندگي را به سخت ترين شکل اداره مي کنند و جان شيرين را به مسخره ترين شکل از دست مي دهند !!! چرا جنگ ميشه ؟ چون ما انسان ها چشم اين را نداريم که ديگري بيشتر از ما داشته باشه و چه قدر احمقانه که با گرفتن همان چيز از ديگري به اجبار مي خواهيم ما هم آن چيز را داشته باشيم و چه احمقانه ست اين کار !!!
بابا زندگي خيلي ساده تر از اينه که فکر مي کنيم . خيلي زياد ...
و تصور کنيد اگر زندگي اين طور بود چه قدر همه ي بدي ها جاي خود را به نيکي مي دادند ...
و به قول  خواننده ي محبوب ايراني سياوش قميشي :
تصور کن اکه حتي تصور کردنش سخته   جهاني که هر انساني تو اون خوش بخت خوشبخت
....

به معنای واقعی زندگی کن


 

نوشته شده توسط شیما در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 20:21 موضوع | لینک ثابت


امروز بیست و دوم بهمن بود !!!

 

سن من به روز های انقلاب نمیرسه . اما وقتی تلوزیون اون روز ها رو نشون میده نا خداگاه آدم میره توی یه حال و هوای دیگه !!

خیلی خیلی دوست داشتم که توی روز های انقلاب باشم . روز هایی که مردم عاشق و دلیر و استوار ایران رژیم شاه رو و به طور کلی حکومت شاهنشاه رو بعد این همه سال ریشه کن کردن . این کم افتخاری نیست !!!

خیلی دوست داشتم منم جزو اون گروهی بودم که از جون مایه می زاشتم برای پیروزی وطنم اما افسوس ...

هر وقت توی جمع خانوادگی می گم :

آخ خدا کاش منم اون موقع ها بودم ...

مامان و بابام میگن شما می تونید راه اون ها رو پیش برین و برای امروزتون آدمای مفیدی باشید .

اما خدا وکیلی بین خودمون باشه ما واقعا الان استواری و پایداری انسان های آزاده ی دیروز رو داریم ؟

کاشکی داشته باشیم !!!

از نظر من انقلاب چیزی فرا تر از یه پیروزی بود . درود خدا بر همه ی ملت ایران که با رفتنشون باعث شدن من الان بی خیال از همه چیز بشینم پای اینترنت و ازشون یاد کنم و متاسفانه من امروز به دلایلی حتی به تظاهرات امروز هم نتونستم برم !!!

از نظر من یکی از قشنگ ترین شعار های روز های انقلاب این بوده :

 

وای اگر خمینی حکم جهادم دهد      ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد

 

ما با هم متحد می شویم   درود درود درود   درود بر خمینی

 

 


 

نوشته شده توسط شیما در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت


یا حسین مظلوم

 

 مگه هر کی که بد شد دل نداره   

                              مگه آدم بدا عاشق نمی شن 

اگه عشقت نبود این جا نبود 

                               گرفته عشق تو کل وجودم

تو که از دل رباها دل ربودی  

                                در عشقت چرا بر من گشودی ؟  

 

ای آقا ...

آقا اومدم باهات درد دل کنم.

آقا روزگار بدیه آقا .

آقا رفتی ولی داری روزگار ما رو می بینی .

آقا اومدم بهت بگم .

آقا خیلی ها به عشق شما .

به عشق رقیت آقا .

به عشق علی اصغرت آقا .

به عشق اون هفتاد و دو تن یارات .

آره آقا به عشق شما که مظلومانه به شهادت رسیدید .

مظلومانه شهید میشن .

آره آقا ... آقا روزگار بدیه .

این دشمناتون دارن عاشقاتون رو یکی یکی میارن اون دنیا ُ کنار خودتون .

 

 

آقا جوون ...آقا

اومدم باهات درد دل کنم .

دلم می خواد یه معجزه بشه .

دل گنه کار من بیاد طرفت .

آقا بد بودن هم سخته آقا .

آقا جوون نمی دونی وقتی می بینم نیم نگاهی هم طرف ما بد ها نمی کنی .

دلم آتیش می گیره آقا .

درسته بدم ...  گنه کارم ...

اما آقا ... آقا جوون ... من عاشقم ... عاشق شما ... عاشق اون رقیت ...عاشق اهل بیتت ...

آقا اومدم توبه کنم ...  اومدم بگم آقا می خوام خوب باشم ...

آقا فقط کمکم کن ...

تو رو جونه رقیت کمکم کن آقا...

 

 
السلام علی الحسین ( ع)

و علی علی بن الحسین (ع)

و علی اولاد الحسین (ع)

و علی اصحاب الحسین (ع)

فرا رسیدن محرم . ایم ماه غم و عزا را به آقا امام زمان (عج)

و تمامی شیعیان تسلیت عرض می کنم .


 

 


 

نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 0:16 موضوع | لینک ثابت


دل نوشته های من

 

                                      چه کسی می داند ؟؟؟

 

 

 

از همیشه خسته تریم 

چیزی نمی فهمیم

و نخواهیم فهمید !!!

زندگی برایمان معنی گذراست

خواه باش

خواه مباش

چه تفاوت دارد !!!!
دل ها تهی تر از همیشه ..

بی خیال از همه چیز

کی به کیه؟؟

مفهوم دوستی روچه کس دیگر می داند ؟؟

من یا تو ؟؟

بی شک هیچ کدام ما !!!

من چیزی نمی دانم !!!

من ذره ای هستم !!!
کوچک و کوچکم من ...

هیچ گاه در تیرس نبوده ام !!!

مانند شبهی تنها

در غروب لحظات عمرم !!!
چه اهمیت دارد ...

من نمی دانم !!!

فقط فقط این را می دانم که

قلب ها خسته هستند !!!
تاب و تحمل تفکرات غیر انسانی ندارد !!!
قلب ها چه گنه می دارند ؟؟؟

دل ها خسته اند !!!
خسته تر از دیروز

خسته تر از امروز

و خسته تر از فردای دیروزی هامان !!!

چه کسی می داند ؟؟؟

فردایمان تلخ تر از امروز هاست ...

تلخ تر از دیروز ...

چه کسی می داند ؟؟

شاید کنار گلی خاری برامد ز گناه ...

گل چه گنه می دارد ؟؟؟

گل خسته ست ...

خسته و تنها ...

مثل همیشه ...

غمگین اما زیبا ...

شاید روزی خار دست از گل برداشت ...

شایدم بر گلی دیگر نشست ...

و شاید بایست خوش بین باش ...

شاید روزی دست از گنه بردارد ...

چه کسی می داند ؟؟

غم این دل را آخر چه کسی میفهمد ؟؟

دل من غمگین است ...

غمگین تر از لبخند تو ...

خنده ی تو رنگین است ...

غم من بی رنگ است !!!

شایدم رنگی داشت !!!
شایدم بود ولی اینک نیست !!!

شایدم فردا بیاید باز !!!
شایدم هیچ وقت نبوده و نباشد !!!

چه کسی می داند ؟؟!!

دل ها خسته اند !!!

قلب ها شکسته اند !!!

چه کسی می داند این دل پر دردم غمش چیست ؟؟؟
چه کسی می داند ...؟!

 

             غم تنهایی اسیرت می کنه          تا بیای بجنبی پیرت می کنه

 


 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 16:5 موضوع | لینک ثابت


حالا که رفته ...

                                         

                                                      (( به نام پروردگار یگانه ))

 

باز هم مثل همیشه بعد از رفتنش او را شناختم ...

باز هم افسوس خوردم ...

باز هم از رنج غفلت اشک هایم بر روی گونه غلتید ...

 

                                                                           *     *    *    *   

پریروز مطلب زیبایی را خواندم که این گونه نوشته بود :

 

 <<او كه مي سرود : «سه‌شنبه؛ چرا تلخ و بي‌حوصله‌؟

 سه‌شنبه؛ چرا اين همه فاصله؟

 سه‌شنبه؛ چه سنگين! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

 سه‌شنبه خدا كوه را آفريد!>>

سه شنبه اي آمد كه پر كشيد ...

                                                                      *    *     *    *                 

قیصر امین پور آن بزرگ مرد شاعر که حرف های دلش را به دست قلم می سپرد در اولین سه شنبه ی ماه آبان

 

به ابدیت پیوست ....

 

می خوام  یکی از اشعار زیبایش که البته طولانی اما بسیار زیبا بود را که به دلم بسیار نشست رو بنویسم ...

تا آخرش بخونید خیلی قشنگه ...

انگار باهاتون حرف می زنه ...

مثل بقیه ی اشعارش ...

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط شیما در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت


از ته دل حرف هایت را بزن

 

 

                                                                                                    

                                     

عصر ها وقتي كه مي آیی ز راه

خستگی از دست هایت می چکد

تا که با ما گرم صحبت می شوی

غصه از لحن صدایت می چکد

 

                  می نشینی سرد و ساکت گوشه ای

                  تکیه بر بالشی از غم می دهی

                  قسمتی از غصه هایت سهم ماست

                  سهم مارا پس چرا کم می دهی ؟

 

                                      کاشکی می شد که می گفتم به تو :

                                       (( از ته دل حرف هایت را بزن ))

                                       من نمی گویم ولی تو همچنان  

                                        با نگاه خویش می گویی به من :

 

                                                             ((باز هم با دست خالی آمدم

                                                              در بساطم هیچ  حتی آه نیست

                                                               کاش می فهمیدی این را دخترم !

                                                               زندگی با جمع ما همراه نیست ))

 

                                                                                  گر چه حرفت را نمی گویی به ما

                                                                                  خوب می فهمم ولی حرف تو چیست

                                                                                   زندگی  با ما اگر لج می کند

                                                                                    این گناه اوست   تقسیر تو نیست

 

                                                    غصه ها کم می شود وقتی که ما

                                                   زندگی را خوب با هم سر کنیم

                                                    میرسد روزی که ما هم ذره ای

                                                    خستگی های تو را کمتر کنیم


 

نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت


میرسد روزی که...

 

میرسد روزی که

 مرگ عشق را باور کنی

میرسد روزی که 

 بی من لحظه ها را سر کنی 

میرسد روزی که 

 بی من در کناره عکس من 

شعر های کهنه ام را  

مو به مو از بر کنی

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت


خدایا نزار من بزرگ بشم ...

 

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط شیما در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 23:3 موضوع | لینک ثابت