دُنـیـای کوچَـکــ مـَـن
مـــن یــکــــ زمــســـتـــانـــیــَم
قالب وبلاگ
 

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد

 

امروز قلم بی معرفت دلم عجیب هوای عاشقانه هایم را کرده ست

دوباره دلم هوس کرده ابری شود و پابه پای کلماتم باران بباراند

دوباره بنویسد : پدر  ، نقطه سر خط !

 

بنویسد که : 

دخترک ها اگر هزار معبود و معشوق داشته باشند باز تنها قهرمان دنیایشان بابایشان است

 

بنویسد که :

پدر خورشید آسمان دخترک هاست که به همه دنیا فخرش را می فروشند !

(( دیگر اگر روی نیزه باشد که میشود شمس الشموس ! ))

 

بنویسد که :

اگر کسی به بابای دخترک ها بگوید بالای چشمت ابروست؛ دیگر جایی در دنیای آن ها ندارد !

(( دیگر اگر سنگ بزنند که جهنم کمترین مجازاتشان است ))

 

بنویسد که :

دخترک ها اگر جای خالی پدرشان را تحمل می کنند ؛ فقط به امید آمدنش است 

(( دیگر خداااااا نکند که با سر بیاید،  با سر میروند ))

 

بنویسد که:

حامی همیشگی دخترک ها که هیچ وقت پشتشان را خالی نمی کنند باباهایشان هستند !

حتی وقتی که گوش نمی کنند به حرف هایشان ؛ حتی وقتی قهر می کنند ، حتی وقتی ...

 

ینویسد که :

باباها جانشان در میرود برای دختر هایشان ؛

 

بنویسد که :

باباها جلوی تمام دنیا می ایستند برای دخترک هایشان 

 

 

آهــــــ که هر چه می نویسم باز حرف دارد این دل تنگ ِ من ...

دلم برایت یک دنیا تنگـــــ شده ...

 

 

پ.ن : خدایا بابایم را حفظ کن ، به حق بابایی که چند روز دیگر دخترش را به برادرانش میسپارد و از پیشش

میرد و دنیای دختر چه سخت می شود بعد ِ او !

پ.ن : لینک های مرتبط : 

http://www.cloob.com/u/taraneye_shab/41427766

http://www.cloob.com/u/taraneye_shab/41514121

http://www.cloob.com/u/taraneye_shab/51856093

http://www.cloob.com/udf/taraneye_shab/1340220599-1332189000

http://www.cloob.com/u/taraneye_shab/25619808

 

 

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 8:16 ] [ ترانه شب ] [ ]

 

هو المحبوب

 

تپیدن قلبـــ برای کسی که لیاقتش رو داره یکی از بهترین هدیه های خداست

 

خدایا بابت این نعمت بزرگت از ته دلم ازت ممنونم

 

 

 

 

 

پ.نوشت : به مناسبت سالگرد اولین شب خواستگاری ...

 

 

[ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ] [ 5:38 ] [ ترانه شب ] [ ]

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد



چشمم به کامپیوتر روشن خورد ، بدون هدف مشخصی نشستم ، صفحه اینترنتو باز کردم

و نوشتم : www.s2s3.blogfa.com

موسیقی " خداحافظ رفیق " که پخش شد ، دلم فروریخت .

چقدر دلم تنگ شده بود برای " دُنـیـای کوچَـکــ مـَـن " 

برای نوشته هایی که برایم یک دنیا ارزش داشت و دارد .

برای کلوب ، برای ساعت هایی که وب گردی و کلوب گردی و ... می کردم !

برای مدل زندگی کردنم  ، برای دوستام ، برای احساسات گذشتم !

دلم برای دست به کیبورد شدنم تنگــــــ شده !

دلم هوای داستان کوتاه کرده !

هوای متن های " بابایی " ام !

برای درد و دل های دخترانه ام دلتنگم !

از واتساب و وایبر و تانگو و ... خسته شدم !

دلم فضاهای گذشته را می خواهد ...





پ.ن : بعضی از تغییرات در زندگی آدم باعث میشه چیزهای دیگه هم تحت الشعاع قرار بگیرند

و تغییر کنند ! اما اینا همیشگی نیستند و بعد یک مدتی به حالت قبل ممکنه برگردن !

و من امیدوارم  ...



[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 1:35 ] [ ترانه شب ] [ ]

به نام خدایی که تنهاست ...


می اندیشم

همه چیز دوست داشتن نیست !





پ.ن : طفلکی دلم ...



[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 5:25 ] [ ترانه شب ] [ ]


خوشبین هستم

به دنیایی که

خدایش تو هستی


نمونه اش

همانی که

12 مرداد

در این دنیا

به من بخشیدی




پ.ن : خدایا امروز تولدم بود ؛ نگاه من به دستان کریم توست

به من کمک کن قدر دان نعمت های تو و لطف های اطرافیانم باشم

و همه چیز را به حسن ظن نگاه کنم و مشکلات کوچک را بزرگ نشمارم

یا ارحم الراحمین


[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 0:25 ] [ ترانه شب ] [ ]

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


بعد ِ نماز صبح / صحن گوهر شاد / رو به رو ضریح

یک ساعت بعد دیگر نه ضریحی بود نه صحن گوهر شاد

و فقط خدا میدانست چقدر دعایمان که " و لا تجعله آخر العهد منی لزیارته" مستجاب میشد

شروع کردیم دعای وداع خواندن

دیگر خجالت نمیفهمید چشم های من

و نه  حتی میخواستم جلوی بارانی شدنش را بگیرد ؛ دلم می خواست یک دل سیر گریه کنم  ...


دم ِ آخر ، نگاهم را که به گنبد دوخته بودم از ته دل خواستم که به من صبر ِ فراق دهد

دلم اما مستقل از من برای خودش روضه میخواند!


من از فراق میگفتم ؛ او از وداع !

من از خودم میگفتم ؛ او از حضرت زینب

من از دل کندن بعد از یکی دو ماه میگفتم ؛ او از دل بریدن بعد ِ 50 سال

من از ندیدن های هفتگی ؛ او از ندیدن ِ همیشگی

من از دوست داشتنم ؛ او از مستانه عاشق بودن

من از مسافر بودنش ، او از بدن ِ بی سرش

من از دور بودنش ؛ او از برنگشتنش


دیگر نه من بودم؛ نه او؛ نه فراق

فقط وداع بود و  وداع بود و وداع




شعر ِ قشنگ ِ وداع ِ امام حسین ، شب عاشورا :


داری عقیله خواهر من گریه می کنی

آیینه برابر من گریه می کنی

از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت

خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام

وقتی کنار دختر من گریه می کنی

من از برای معجر تو گریه می کنم

تو از برای حنجر من گریه می کنی

امشب برای ماندن من نذر می کنی

فردا برای پیکر من گریه می کنی

امشب نشسته ای و مرا باد می زنی

فردا به جسم بی سر من گریه می کنی



پ.ن : وقتی دلت گرفته باشد دیگر فرقی ندارد بهانه گریه ات چه باشد

حتی ده دقیقه راه رفتن تا در ِ امانات و اجازه ندادن ِ خادم ِ حرم و دست ِ خالی برگشتن به

طرف صحن گوهرشاد ...



پ.ن : از اوایل ماه مبارک رمضان ، در اکثر قنوت ِ نماز هایم اضافه شده س دعای :


رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا




[ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 ] [ 5:40 ] [ ترانه شب ] [ ]


یا رفیق من لا رفیق له


شاید

تقصیر تو نیست

این دل ِ من گاهی بی منطق می شود 

و پر توقع !!!


شاید 

حق با توست 

و این من هستم که " درکـــ" نمی کنم !


برای همین سکوت می کنم و میخندم

تا دلتنگیَم روزهایت را خراب نکند


به دلم اما وعده می دهم

وعده عادتــــــ

چه وعده ی ...


راهی نیست

حقیقت گاهی تلخ میشود !



پ.ن : "عیبی" ندارد ! گاهی "پیش" می آید ...



[ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ] [ 4:39 ] [ ترانه شب ] [ ]

یا حبیبــــــ


دیروز اتفاقی چشمم به یک فایل ِ روضه افتاد ، یک روضه به سبکی که تا حالا نشنیده بودم

روضه ی علی اصغر (ع) ...

و من ماتـــ مانده ام در عشق ِ ربابـــ ! در تسلیم ِ ربابـــ !

بچه شش ماهه داغش می کُشد مادر و پدر را !

مگر این که ...


قسمت ِ آخر ِ روضه را نه به سبک ِ روضه ! که عاشقانه باید خواند :


حالا پدرت یک قدم می رود بر می گردد

                                        می رود بر می گردد

                                         می رود...

               میرود پشت خیمه ها با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره می سازد

                تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند


                 رباب می رسد از راه

                 با نگاه

                بایک جملهء کوتاه

                 آه آقا

                 خودتان که سالمید ان شاءالله؟!




پ.ن : روضه کربلا وقت و بی وقت نمیشناسد ، چه رسد به روضه علی اصغر 

میکشد مرا این نگاه ِ ربابـــ !


پ.ن : فایل صوتی ِ روضه که حاج مهدی سلحشور خوندن :

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://firouzja.persiangig.com/audio/Ya%20Ali%20Asghar%20Dakhilak.mp3

متن ِ روضه از وبلاگ ِ خود ِ شاعر "حمید رضا برقعی"  :

http://parsedarkhial.blogfa.com


پ.ن : خدایا به ما کمک کن از زندگی ِ اهل ِ بیت درس بگیریم و در زندگی هایمان اجرا کنیم

شک ندارم بهشت می شود زندگی ِ الگو گرفته شده از اهل ِ بیتـــ


دعا نوشت : ...


[ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ] [ 9:12 ] [ ترانه شب ] [ ]

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمیگذارد


قشنگ ترین ماه ِ خدا !

امروز 24 روز از بودنت می گذرد و فقط خدا میداند از اولین روزت تا الان چه حالی داشته ام ؛

انگار که معنی ِ برزخ را از همیشه بهتر می فهمم


* برزخ در لغت، به معنای چیزی است که در میان دو چیز دیگر حایل شود


اما نه !

انگار که حتی حال ِ برزخ را هم ندارم ؛ که تردید های من بین "2چیز " نیست

 من پر هستم از حرف های متفاوت ِ دل و عقل و ترس و امید ...

و عجیب ترین حس ِ این برزخ ، دلهره بعد ِ آن است که نمیدانی بهشت میروی یا جهنم !

حس ِ بلاتکلیفــی ...

از یک طرف نگاهت به دستان ِ خداست و از طرفی به کارهایت که ...


گاهی فکر می کنم واقعا الان باید چه احساسی داشته باشم ؟!


باید مثل هر سال ، وقتی به روز های پایانی ِ ماه میرسد ، دلتنگ باشم و توی چشمم

اشک جمع بشه و هی بغض کنم که چرا اینقدر زود گذشت ! و مدام فکر کنم که بین عید ها

فقط " عید فطر "را زیاد دوست ندارم ، از بس که دلم پر از غم ِ تموم شدن ِ ماه ِ خداست و

همش دعا کنم دیرتر بگذره ؟!

یا که باید ... ؟!







پ.ن : شب ِ قدر بهم گفت :

میگما ، پارسال شب ِ قدر دعایی کردی که امسال برآورده شده باشه؟!

از یاد آوری ِ دعایم ناخودآگاه لبخند زدم ، گفتم :

آره ! پارسال دعا کردم تا شب ِ قدر امسال زنده بمونم ؛ برآورده شد !


خدایا شکرتــــ !

دعاهای امسالم را هم کاش مستجاب کنی ...


پ.ن : و اما کنکور !

خدایا شکرت که نه آنقدر بد بود که ناامید بشم و نه اینقدر خوب که مغرور ِ نخواندن هایم شوم

خدایا شکرت برای هیچ کس حتی خودم توقعی ایجاد نکردم که بعدا شرمنده ادعاهایم بشم


خدایا تمام ِ اونایی که امروز با دیدن رتبه شون تو دلشون غم اومد رو کمک کن خوب انتخاب

رشته کنند و یه چیز خوب قبول بشن ، مثل چند تا از دوستام ...


سلامتی ِ همه بچه کنکوری ها و همه اونایی که از ته دل براشون دعا کردن صلواتــــ

الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم


پ.ن :  کلی مطلب نوشته بودم ، برق ها رفت همش پرید !

بدتر از اون اینه که تو همچین موقعیتی آدم نمیدونه به کی باید فحش بده :D


* دقت : جمله ای که توی این چند ماه ِ اخیر من و دوستام مدام میگفتیم :

فقط یه کنکوری می فهمه که حتی اگر درس نمیخونه سایه کنکور بازم بالا سرشه

و هیچ کاری نمی تونه انجام بده !


پ.ن : زیر ِ نگاه ِ کسی نوشتن خیلی کار ِ سختی ِ ! باور کن ...

[ جمعه یازدهم مرداد 1392 ] [ 9:39 ] [ ترانه شب ] [ ]

به نام خدایی که تنهاست ...


ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم


دل که طوفانی باشد انگار که تمایل بیشتری دارد به نوشتن

به حرف زدن ، به درد دل کردن ، به ...

و الان عجیب گرفته س حالم

هوای گریه دارم ! هوای از ته داد زدن ...

دلم انگار که تنها مانده باشد !

بین تمام ِ مقایسه ها ...

بین تمام ِ حرف ها ...


دلم هوای بابایم را کرده

مثل وقت هایی که دلم پر است...

که از ترس گریه کردن بلند بلند با او حرف بزنم و شکایت کنم و او سکوت کند

و با خنده نگاهم کند و وقتی بلاخره بغضم شکست ...

دلم میخواهد در آغوشش یک دل ِ سیر گریه کنم !

چه آرامشی ...

صفایی دارد دردانه بودن ِ پدر ! ناز کشیدن پدر ! ساپورت کردن پدر ! آرامش پدر !

چه بهترم کنار تو و چه دلتنگم دور از تو ...



پ.ن : من ِ آرمانی قه قهه میزند از حالِ من ! انگار که دارد تیکه میندازد :

چیه چقدر زود کم اوردی ؟!

و من ِ اصلی مثل بچه لوس ها فریاد میکشد :

...


پ.ن : گاهی یک حرف ِ کوچیک ؛ یه رفتار کوچیک ؛ یه تقاضای کوچیک ؛

حتی یک نگاه باعث میشه آدم بشکنه، نابود بشه !

حتی شاید طرف خودشم متوجه نشده باشه و سخت تر از اون اینه که بخوای براش

توضیح بدی چرا ناراحت شدی !

شاید این ناراحت شدن ِ انقدر از نظر اون بی اهمیته که اگه بفهمه حتی خندش بگیره !


پ.ن: هوای دلم کمی تا قسمتی طوفانی ست ، لطفا حوالی ِ من تردد نکنید !


____________


بعد نوشت : دوستی که با اسم ِ " دعاگوی شما " پیام ِ خصوصی گذاشتید ، ممنون از پیامتون

خیلی خوب بود ؛ اما من متزلزل نیستم تو تصمیمم ، فقط دلم گرفته از ... 


[ شنبه پنجم مرداد 1392 ] [ 4:11 ] [ ترانه شب ] [ ]


                      به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمیگذارد


                       زائری بارانی ام ، آقا به دادم می رسی؟

                                        بی پناهم خسته ام، تنها، به دادم می رسی؟

                       گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام

                                        ضامن چشمان آهوها، به دادم می رسی؟

                       از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند

                                        گنبد و گلدسته هایت را، به دادم می رسی؟

                      ماهی افتاده بر خاکم لبالب تشنگی

                                       پهنه آبی ترین دریا، به دادم می رسی؟

                      ماه نورانی شب های سیاه عمر من

                                       ماه من ، ای ماه من، آیا به دادم می رسی؟


                      من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

                                      هشتمین دردانه زهرا(س)، به دادم می رسی؟







 پ.ن : دلم میخواد بی خیال دغدغه هایم به سمت حرمت پرواز کنم و به تو پناه ببرم
دلم یک ذره شده برای نماز ِ صبح حرم ، برای شنیدن ِ صدای نقاره ها
برای آب خوردن از سقا خانه
برای دلتنگی ِ قبل از خداحافظی
برای با تو بودن ...

خودت یه طوری جور کن بیام ღ



پ.ن :
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِيبعد نوشت :
 

1/
امام رضا من دوست دارم خیلی زود ِ زود ِ زود - تو همین ماه مبارک - بیام ღ

2/
بیانات آقای خامنه ای خیلی وقت ها راهنما بوده ، مثل حرف هاشون درباره فیلم طلا و مس :
http://www.aparat.com/v/56fKo

هرچند که تا به حال کتابی از مجموعه بیاناتشون نخوندم ؛ همچنین کتاب هایی از این قبیل
خوش به حال مخاطب های بیانات ِ خصوصی ایشون ، یکی از آرزوهای من ...

3/
گاهی آدم مجبور میشه برخلاف میلش عمل کنه !

ته نوشت :
...

[ شنبه بیست و نهم تیر 1392 ] [ 3:26 ] [ ترانه شب ] [ ]

 به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمیگذارد


گاهی انگار باید ناز کیبورد را هم بکشم ، از بس که نمیتواند حرف های دلم را بزند

حرف هایی از جنس دلتنگی ، از جنس بی قراری ...

مثل بی قراری ِ دیشب ِ من وقتی که برای افطار جمکران دعوت شدیم

و چه دیدنی بود حال من که به گنبد و گلدسته های جمکران خیره مانده بودم و آرام

با امام زمان (ع) حرف میزدم

وارد مسجد که شدم ، نماز مغرب که خواندم ، یاد ِ حرف امام جماعت پنجم ابتدایی ام

افتادم که میگفت وسط دو نماز حاجتتان را از خدا بخواهید .

سجده ... دعا ... دعا ... دعا....

و من باز از خدا خواستم که اگر به صلاح هست ... و اگر نیست ...


دلم عجیب هوای روضه حضرت زینب (س) داشت !

پر از بی قراری و دریایی از صبر ...


وقتی از مسجد بیرون آمدم و پسر کوچولوی فال به دست آمد طرفم ، از بین فال هایش

یکی را برداشتم . خنده ام گرفت ؛ عجب فالی !

انگار که خدا داشت جواب ِ تمام بی قراری هایم را میداد


چه لذتی داشت بعد ِ آن نماز ِ امام زمان و غرق شدن بین صد بار اياك نعبد و اياك نستعين

و دل ِ من که با تمام شیطنت هایش تصمیم گرفت از خیابان رد شود ...




پ.ن : تمام شب انگار دلم آیه می خواند : 


فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ

وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ 


به سبب رحمت خداست که تو با آنها اينچنين خوشخوی و مهربان هستی اگرتند خو

و سخت دل می بودی از گرد تو پراکنده می شدند پس بر آنها ببخشای و برايشان

آمرزش بخواه و در کارها با ايشان مشورت کن و چون قصد کاری کنی بر خدای توکل کن ،

که خدا توکل کنندگان را دوست دارد


پ.ن : شهید بهشتی : " بهشت را به بها میدهند نه به بهانه "

خدایا من بهانه ها را کم کردم ، تو صبر ِ بهایش را بده !


پ.ن : شاید یک روز متن ِ فال ُ بزارم رو وبلاگ ! شاید ... 


[ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392 ] [ 8:53 ] [ ترانه شب ] [ ]


به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمیگذارد


وقتی تمام زندگی پر از حس بی خیالی باشه

وقتی همه جا حمایت و ساپورت کامل شده باشی و حتی تو دلت آب تکون نخورده

وقتی حتی تو امتحانات و کنکورت اصلا حس استرس نداشته باشی و نهایتا یک

دلشوره کوچیک باشه

وقتی روزگار آن قدر لیلی به لالات گذاشته که تا حالا دل مشغولی جدی نداشتی

توقع زیادیه توی مهم ترین مرحله زندگی داشتن آرامش !


حال کسی رو دارم که یه عمر با گرفتن دست پدر و مادرش از یه خیابون رد میشد

و حالا مجبوره دست از دستشون بکشه و فقط به توضیه هاشون گوش بده و

خودش تنها رد بشه

و مدام حس شیطنت بی خیال شدن از عبور ِ خیابون بهش دست بده




خدایا کمکم کن بهت توکل کنم


پ.ن : خدایا گاهی فکر می کنم اگر تو را نداشتم یا به بودنت اعتقاد و به دست های

مهربانت اعتماد نداشتم ، روزی اگر دریای آرام زندگی ام دچار تلاطم میشد چه خاکی

به سرم می کردم ؟!


پ.ن : خدایا اگر اتفاقات آینده به صلاحم هست و باعث سعادتم میشود و مرا به دستان

تو میرساند، مرا با آرامش وجودت آرام کن و راه را هموار ؛ و اگر صلاحم نیست خیلی زود


همه چیز را خودت بهم بزن.


پ.ن : تمام بار روی دوش را به تو سپردن چه آسودگی ِ زیباییست ؛ تو خدای منی



[ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392 ] [ 5:31 ] [ ترانه شب ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم




خـــــــــــوبـــــــ بــــــودن وظــیـــــفـــــــه مـــاســتــــــ






[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ] [ 6:44 ] [ ترانه شب ] [ ]

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


از خودمان شعر در وکردیم گفتیم بزاریم تو وبلاگ ، باشد که پیشرفت کنیم ...

 

 

ای ملیک این جهان و کبریاء

                                  گر مرا حلقه زده کبر و ریاء

تو رحیمی و کریمی و رجاء

                                  ای خدای خالق ارض و سماء

گرچه من پر اشتباهم،پر گناه

                                   لیک دارم من به حلمت صد نگاه

بر دلم شور و غم و راز و نیاز

                                   شد پر از غمزه ی آن بنده نواز

گر نگاهی به من ِ بنده کند

                                    تا ابد من را چه شرمنده کند

کاش میشد که مرا پاک کنی

                                    قبل از آنی که مرا خاک کنی

کاش میشد به دم ِ وقت اجل

                                     بر دلم نجوای یا زهرا(س) کنی

                                                        ترانه شب



[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 22:13 ] [ ترانه شب ] [ ]


به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


آقای مهروبونی سلام

نیامدم گله کنم که مرا دعوت نمی کنی

خودم خواستم که اول آدم بشوم بعد بیاریَم

اما ...

گفتند وقتی مشهد میرید فکر نکنید خودتون خواستید که الان حرمید

امام رضا دلتنگ ِ شما می شود !

آقا اجازه ! نکند ...





[ پنجشنبه ششم مهر 1391 ] [ 12:32 ] [ ترانه شب ] [ ]


آهای مهربون

حالم را که خوب می فهمی ؟


دیگر این نگاه ِ من ُ دستان ِ تو






[ جمعه سی و یکم شهریور 1391 ] [ 22:48 ] [ ترانه شب ] [ ]

 

خدایا تو حالم را بهتر میدانی

که عزرائیل شاهد ِ آخرین نفس هایم نخواهد بود

نقطه انجماد دلم عجیب پایین آمده

فقط با یک نگاه سرد یخ می زند تمام ِ وجودم

و کات میدهد کارگردان ِ این " عصر یخبندان "

...



پ.ن : گاهی آدم از دیدن بی معرفتی ها نفس کم میاره

و من مدتی ست که تنگی نفس گرفتم ...



[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ] [ 3:38 ] [ ترانه شب ] [ ]


رفتم که خار از پا کشم

 محمل ز چشمم دور شد

یک لحظه من غافل شدم

صد سال راهم دور شد

....




من منت نگاهت را می کشم

بی آن که حرف های فرستاده ات را گوش کنم

که گفت او مدام نگاهت می کنم، تو لحظه ای چشم هایت را باز کن




[ شنبه یازدهم شهریور 1391 ] [ 3:55 ] [ ترانه شب ] [ ]

دلم می خواهد جدا از تمام ِ دلهره ها و استرس هایم محکم بغلت کنم

و بلند بلند با تمام دلتنگـیـَـم گریه کنم

و آهسته بگویم:

دیگه خسته شدم ، خیلی خسته شدم ، دیگه بسه


و تو آرام دست به موهایم بکشی و بگویی:

باشه عزیزکم، دیگه تموم شد


و آن لحظه برای من پایانی پر از آغاز می شود





خواهشا مرا فقط برای خودت نگهدار 



پ.ن : تو خاص ترین مخاطب من می شوی محبوبم وقتی که تمام ِ دنیا زیر نگاه تو زندگی می کنند



[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 22:37 ] [ ترانه شب ] [ ]


حرف های شادمهر عقیلی توی فیلم شب برهنه خطاب به پدر شهیدش :


به حرفام گوش بده، صدامو میشنوی؟ زبونمو می فهمی؟ می فهمی چی میگم؟

من بچتم! می دونی بچه شهید بودن چه کیفی داره؟

اولش همه هواتو دارن!

تو مدرسه بهت ارفاق می کنند، بچه شهیده گناه داره!

آخرش یه جا استخدامت می کنند، بچه شهیده گناه داره!

چیزی که باسه من گذاشتی ایناس!

ولی من اینارو نمی خوام! من خودتو می خواستم!!!


یه چوب یه سنگ یه مجسمه یه سایه به اسم بابا!

کسی که بتونه کمکم کنه، تکیه گاهم باشه!


چرا چیزی نمیگی؟ مگه تو بابام نیستی؟

می دونی امشب همه درا به روم بسته س؟

تو چی؟ نمی خوای در خونتو باز کنی؟ باز کن این در لعنتی رو! باز کن

- اشاره میکنه به سنگ مزار شهید -

می خوام بیام پیشت، می خوام بیام اینجا ! می خوام بیام تو بغلت

خسته شدم خسته شدم

به خدا خسته شدم




+++++++++++++++++++++++++



وقتی شب برهنه رو بعد از سال ها دوباره دیدم و این قسمت از فیلمُ ، یاد

حرف های ابراهیم حاتمی کیا افتادم که میگفت از خانواده شهدا شرمنده س،

از بچه شهیدی که بهش گفته بود زخم کنایه ها چه قدر درد داره!

از پسر شهیدی که گفته بود بهش تیکه میندازند که شماها سهمیه دارید و

اون گفته بود همه این سهمیه ها مال خودت ، بابام ُ بهم بده !


برچسب‌ها: بچه شهید گناه داره, سهمیه, ابراهیم حاتمی کیا
[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 0:10 ] [ ترانه شب ] [ ]
به نام خدایی که تنهاست ...


دیگر عادت کرده ام در بیداری هذیان بگویم ، کابوس ببینم !


اصلا جدیدا رفتم تو مود ِ یک چیزی به اسم ناشکری ! دنیایی داره واس خودش

این که صب با بی حوصلگی بلند شی و تا شب بخوای هی نق و نوق کنی ، بعدشم

اگه خوابت بیاد بتمرگی اگرم نه بشینی پای نت یا تلوزیون و دوباره صب روز از نو روزی از نو ...

تابستونه شاید دیگه و ...

و یک مشکل اساسی که باید حل بشه !

میشه ! حتما حل میشه ( مثلا ته ِ امیدواریم ! )


اصن بی خیال ! گاهی فقط یک چیز به آدم خیلی فاز میده ! اونم ...




بزن روشن شیم !

[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 13:27 ] [ ترانه شب ] [ ]



نازنین ِ کوچک با مادرش "مار و پله" بازی می کردند و پدر با مهربانی به آنها

نگاه می کرد ! آخر ِ بازی همان موقعی که مادر با حرکتی برنده بازی

میشد،با حرکت ِ اشتباهی مهره را روی مار گذاشت تا نازنینش برنده ی

بازی باشد و صدای قه قهه های شاد و کودکانه اش خانه را پر کند !

پدر بعد از بازی با خنده به مادر نگاه می کرد ، مادر گفت :

توقع نداشتی که این خنده های از ته دل ُ ازش دریغ کنم ؟!

 
20 سال بعد ...

نازنین باز با مادر بازی می کرد و پدر باز با لبخند به آن دو نگاه می کرد !

اما این بار برنده نازنین بود و اشتباه مصلحتی را این بار او کرد تا مادر برنده باشد !

پدر این بار نفسی پر از آرامشی کشید ، دختر چشمکی به پدر زد و با

خنده آرام گفت :

توقع نداشتی که این شادی را از مادر بگیرم ؟!


پ.ن : آن طوری رفتار کنید که توقع دارید در آینده بچه هاتون همون طور با شما رفتار کنند !

پ.ن : تمام ِ دنیای ما پدر و مادرمان هستند ! مواظب باشیم دنیایمان را

ناراحت نکنیم ...





[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:24 ] [ ترانه شب ] [ ]

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


تعجب نمی کنم از دیدن عکس های شجاعت بچه شیعه های علی (ع)


از سینه های سوخته از غم و فریاد های از ته دل و مقاومت ها !


ما شجاعت و دفاع از حق را ژنتیکی از مادرمان به ارث برده ایم !



+++++++++++


یاد حرف های آن جوان بحرینی که می افتم تار و پودم کنده می شود:


هل تعلمون ؟! بانّنا فی موطن ابنائهو فی ارضهم غرباء...



می خواهم بمیرم از تکرار غریبی مان !


هزار سال پیش هم علی(ع) همین حرف ها را با چاه می گفت !


آهـــ ...






[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:45 ] [ ترانه شب ] [ ]


به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


من خرابم ز غم یار خراباتی خویش    می زند غمزه او ناوك غم بر دل ریش


حس ِ عجیب !

یک احساسی تو مایه های سردرگمی !

انگار دنبال کسی ، چیزی ...

مسافرا زیادن ، راوی ها مجبورند تند تند بگن ! از همه جا...

8 سال میشه نهایتا 10 دقیقه

و تمام ِ بغض های تو میشه ... 

حرف های راوی که تموم میشه بعضیا نشستن و بعضیا راه میرن

شباهتشون توی همون حس ِ سردرگمی ِ

حالت که جا میاد تازه کم کم متوجه حرف های راوی میشی

و تمام چیزهایی که تا حالا شنیدی و دیدی یا خوندی

یاد ِ بچه هایی که دیگه نیستند ، کارهاشون ، حرفاشون ، گریه ها و خنده هاشون

یاد مادرایی که قرآن گرفتند و آب پشت سر ِ بچه هاشون ریختند و هنوز منتظرند

و مادرایی که دیگه منتظر نیستند ...

یاد ِ شب ِ عروسی دختری که با التماس به عکس پدرش نگاه می کرد و با گریه میگفت :

حالا دیگه بیا بابا ...







و تو هنوز همون حس ِ عجیب...

حس ِ منتظر چیزی بودن !





یه وقتی میشه به خودت میای،مثل ِ فیلمی که به آخرش میرسه،می بینی همه چیز تموم شد

اما کاش این آخر ِ فیلم به شرهانی نرسه !

شرهانی و دلتنگی هاش !

شرهانی و سکوتش !

شرهانی و غریبیش !

شرهانی و قتلگاهش !

شرهانی و تمام ِ بغض هایی که دیگه می شکنند !


سوار ماشین که میشی انگار کارگردان گفته کات ، خسته نباشید !

مثل کسی که داره به هوش میاد ، حس ِ لعنتی سردرگمی ولت می کنه !

اون وقت تو می مونی و تمام حسرت هات

و دلی که انگار تازه شروع به تپیدن می کنه

و یک آغاز ...


+++++++++++++++++++++++++++


دل نوشت : یا حسین ، من را کربلا دعوت کردی اما کربُبَلا را تنها در"جنوب ِ شما" دیده ام

پی نوشت : خدایا عاقبت بخیرمان کن!

خدیا نگذار فراموش کنم شمر سرباز ِ علی(ع) در جنگ صفین بود.


[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 7:34 ] [ ترانه شب ] [ ]

می دانم دلت می گیرد از من

بی خیال!


من لیاقت ِ این را ندارم که "دلت" به خاطر من بگیرد !


فدای دل ِ مهربانت ...





[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:49 ] [ ترانه شب ] [ ]


به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گزارد


مرا دیوانه می کند این عاشقانه ها !

"من برای تو گریه می کنم تو برای من"

مست می شوم ... مستِ مست ...

خجالت هم گاهی ...

اما خودمانیم مست کجا می فهمد خجالت یعنی چه !!!




دل دل می کند قلمم ! بنویس دیوانه ، دگر نامحرمی نیست ...



آقای من!

سامون بده

لیلای من یک خبری به مجنون بده...

***

می گم عاشقم

اما خودم بهتر می دونم که نا لایقم...

کدوم عاشقی!؟

من که همیشه برای تو آینه دقم

کجا عاشقم!



دل نوشت :

مست مست شده ام از نگاهت ! خانه ات آباد باز پیاله ای ...


[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 14:8 ] [ ترانه شب ] [ ]


می نویسم

پاک می کنم

می نویسم

نه !

دوباره دوباره دوباره !


نمی دانم چرا گاهی به جای درد و دل ، قلم بیچاره ام فقط عق می زند ....




تمام درد هایم را با برگه ی سفیدی از غرور می پوشانم ، کسی آرام می نویسد :


بدون شرح


[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 18:36 ] [ ترانه شب ] [ ]
 

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد

 

فردا ابراهیم پسرش را در آغوش می فشارد و می گوید :

خدایا شکر که در امتحان الهی سربلند بیرون آمدیم !

و چه اتفاق مشابهی در عاشورا خواهد افتاد .

اما خدایا بدن اربا اربا را حسین چگونه در آغوش بگیرد ؟!

 

*      *       *

 

امروز باران آمد و گرد غبار شهر کویری ام را شست و چه زیبا بود خواندن

دعای عرفه زیر باران رحمت خدا ...

اما بودند کسانی که گفتند : چه وقت ِ باران آمدن ِ و کسانی که عجیب مناسب

می دانستند باران و حال و هوای دعا را !

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بغض نوشت :

امروز مسلم بن عقیل را منتظران امام زمانش کشتند.خدایا مبادا کوفی باشیم!

شاد نوشت :

عید قربان مبارکــــــــــ 

 

ترانه شب        

 

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 19:14 ] [ ترانه شب ] [ ]

 

ای بهترینم !

 چه غروری سراپای وجودم را فرا می گیرد وقتی که میبینم تو با تمام بزرگیت چه عاشقانه به من کوچک نگاه می کنی و تمام دستوراتت تنها و تنها به خاطر خود من است و من گاهی چه کودکانه بهانه میگیرم و چه بهای بزرگی می دهم از بهانه هایم.

 

عزیز ترینم !

چه خوب است که آگاهی و می دانی که اکثرا کم کاری ها و بدکارهایم از روی ندانی و جهالت است و چه بهای بزرگی می دهم از ندانم کاری هایم

 

مهربان ترینم !

گاهی با خود می اندیشم که چه بی رحمانه به خود ظلم می کنم وقتی که تو برایم راه گذاشتی و راهنما و خودت در لحظه لحظه عمرم کنارم هستی،به حرف هایم ،درد هایم و شیطنت هایم گوش می دهی اما من چشم هایم را به رویت که تمام هستی ام را فراگرفته و گوش هایم که پر از حرف های توست می بندم و برای خود دنیایی از پوچی و خود آزاری می سازم که بدترین بهایش نبودن توست و چه بهای بزرگی ست نبودن تو .

 

بخشنده ترینم!

تقاضای بزرگی نیست از بزرگی ،بزرگی خواستن ! و من چون کودکی پر از شیطنت از تو می خواهم که با غلط گیر مهربانی هایت تمام تند روی ها و کند روی هایم را لاک بگیری و چشم هایم را امیدوارانه می بندم و آرام می پرسم : می شود به خاطر گل رویت به رویم نیاوری؟! به جان خودت مهربانی و بخشندگیت مرا پرو کرده است و البته گاهی چه بهای خنده داری می دهم از پرویی هایم .

 

 

 

 

 

ای دوست چه دعایی کنمت بهتر از این ،که خدا پنجره باز اتاقت باشد

 

 

                                                                 ترانه شب   

 

 

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 17:17 ] [ ترانه شب ] [ ]
          مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینجا همان "به خاطر تو" ست که شده

"دنـیـای کوچـکــ مـَـن"

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


خوب می دانم مهربان ترین خدای دنیایی!

خدایان دیگرمان مارا رها می کنند و باز تو

می گویی:

بنده کوچکم باز مرا در دیگری جستجو

کردی؟ عیبی ندارد تو برگرد!

من هنوز همان خدای مهربان تو هستم!

______________________________

خدایا بزرگی و مهربانیت را نمی فهمم که

به دیگری دل می بندم !

به خاطر تمام "نفهمی"هایم حلالم کن !

?