X
تبلیغات
دُنـیـای کوچَـکــ مـَـن
دُنـیـای کوچَـکــ مـَـن
مـــن یــکــــ زمــســـتـــانـــیــَم
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم


من امروز شروع می کنم

خدایا تـــو کمکم کن ...


خـــــــــــوبـــــــ بــــــودن وظــیـــــفـــــــه مـــاســتــــــ








[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ] [ 6:44 ] [ ترانه شب ] [ ]

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


از خودمان شعر در وکردیم گفتیم بزاریم تو وبلاگ ، باشد که پیشرفت کنیم ...

 

 

ای ملیک این جهان و کبریاء

                                  گر مرا حلقه زده کبر و ریاء

تو رحیمی و کریمی و رجاء

                                  ای خدای خالق ارض و سماء

گرچه من پر اشتباهم،پر گناه

                                   لیک دارم من به حلمت صد نگاه

بر دلم شور و غم و راز و نیاز

                                   شد پر از غمزه ی آن بنده نواز

گر نگاهی به من ِ بنده کند

                                    تا ابد من را چه شرمنده کند

کاش میشد که مرا پاک کنی

                                    قبل از آنی که مرا خاک کنی

کاش میشد به دم ِ وقت اجل

                                     بر دلم نجوای یا زهرا(س) کنی

                                                        ترانه شب



[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 22:13 ] [ ترانه شب ] [ ]


به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


آقای مهروبونی سلام

نیامدم گله کنم که مرا دعوت نمی کنی

خودم خواستم که اول آدم بشوم بعد بیاریَم

اما ...

گفتند وقتی مشهد میرید فکر نکنید خودتون خواستید که الان حرمید

امام رضا دلتنگ ِ شما می شود !

آقا اجازه ! نکند ...





[ پنجشنبه ششم مهر 1391 ] [ 12:32 ] [ ترانه شب ] [ ]


آهای مهربون

حالم را که خوب می فهمی ؟


دیگر این نگاه ِ من ُ دستان ِ تو






[ جمعه سی و یکم شهریور 1391 ] [ 22:48 ] [ ترانه شب ] [ ]

 

خدایا تو حالم را بهتر میدانی

که عزرائیل شاهد ِ آخرین نفس هایم نخواهد بود

نقطه انجماد دلم عجیب پایین آمده

فقط با یک نگاه سرد یخ می زند تمام ِ وجودم

و کات میدهد کارگردان ِ این " عصر یخبندان "

...



پ.ن : گاهی آدم از دیدن بی معرفتی ها نفس کم میاره

و من مدتی ست که تنگی نفس گرفتم ...



[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ] [ 3:38 ] [ ترانه شب ] [ ]


رفتم که خار از پا کشم

 محمل ز چشمم دور شد

یک لحظه من غافل شدم

صد سال راهم دور شد

....




من منت نگاهت را می کشم

بی آن که حرف های فرستاده ات را گوش کنم

که گفت او مدام نگاهت می کنم، تو لحظه ای چشم هایت را باز کن




[ شنبه یازدهم شهریور 1391 ] [ 3:55 ] [ ترانه شب ] [ ]

دلم می خواهد جدا از تمام ِ دلهره ها و استرس هایم محکم بغلت کنم

و بلند بلند با تمام دلتنگـیـَـم گریه کنم

و آهسته بگویم:

دیگه خسته شدم ، خیلی خسته شدم ، دیگه بسه


و تو آرام دست به موهایم بکشی و بگویی:

باشه عزیزکم، دیگه تموم شد


و آن لحظه برای من پایانی پر از آغاز می شود





خواهشا مرا فقط برای خودت نگهدار 



پ.ن : تو خاص ترین مخاطب من می شوی محبوبم وقتی که تمام ِ دنیا زیر نگاه تو زندگی می کنند



[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 22:37 ] [ ترانه شب ] [ ]


حرف های شادمهر عقیلی توی فیلم شب برهنه خطاب به پدر شهیدش :


به حرفام گوش بده، صدامو میشنوی؟ زبونمو می فهمی؟ می فهمی چی میگم؟

من بچتم! می دونی بچه شهید بودن چه کیفی داره؟

اولش همه هواتو دارن!

تو مدرسه بهت ارفاق می کنند، بچه شهیده گناه داره!

آخرش یه جا استخدامت می کنند، بچه شهیده گناه داره!

چیزی که باسه من گذاشتی ایناس!

ولی من اینارو نمی خوام! من خودتو می خواستم!!!


یه چوب یه سنگ یه مجسمه یه سایه به اسم بابا!

کسی که بتونه کمکم کنه، تکیه گاهم باشه!


چرا چیزی نمیگی؟ مگه تو بابام نیستی؟

می دونی امشب همه درا به روم بسته س؟

تو چی؟ نمی خوای در خونتو باز کنی؟ باز کن این در لعنتی رو! باز کن

- اشاره میکنه به سنگ مزار شهید -

می خوام بیام پیشت، می خوام بیام اینجا ! می خوام بیام تو بغلت

خسته شدم خسته شدم

به خدا خسته شدم




+++++++++++++++++++++++++



وقتی شب برهنه رو بعد از سال ها دوباره دیدم و این قسمت از فیلمُ ، یاد

حرف های ابراهیم حاتمی کیا افتادم که میگفت از خانواده شهدا شرمنده س،

از بچه شهیدی که بهش گفته بود زخم کنایه ها چه قدر درد داره!

از پسر شهیدی که گفته بود بهش تیکه میندازند که شماها سهمیه دارید و

اون گفته بود همه این سهمیه ها مال خودت ، بابام ُ بهم بده !


برچسب‌ها: بچه شهید گناه داره, سهمیه, ابراهیم حاتمی کیا
[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 0:10 ] [ ترانه شب ] [ ]
به نام خدایی که تنهاست ...


دیگر عادت کرده ام در بیداری هذیان بگویم ، کابوس ببینم !


اصلا جدیدا رفتم تو مود ِ یک چیزی به اسم ناشکری ! دنیایی داره واس خودش

این که صب با بی حوصلگی بلند شی و تا شب بخوای هی نق و نوق کنی ، بعدشم

اگه خوابت بیاد بتمرگی اگرم نه بشینی پای نت یا تلوزیون و دوباره صب روز از نو روزی از نو ...

تابستونه شاید دیگه و ...

و یک مشکل اساسی که باید حل بشه !

میشه ! حتما حل میشه ( مثلا ته ِ امیدواریم ! )


اصن بی خیال ! گاهی فقط یک چیز به آدم خیلی فاز میده ! اونم ...




بزن روشن شیم !

[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 13:27 ] [ ترانه شب ] [ ]



نازنین ِ کوچک با مادرش "مار و پله" بازی می کردند و پدر با مهربانی به آنها

نگاه می کرد ! آخر ِ بازی همان موقعی که مادر با حرکتی برنده بازی

میشد،با حرکت ِ اشتباهی مهره را روی مار گذاشت تا نازنینش برنده ی

بازی باشد و صدای قه قهه های شاد و کودکانه اش خانه را پر کند !

پدر بعد از بازی با خنده به مادر نگاه می کرد ، مادر گفت :

توقع نداشتی که این خنده های از ته دل ُ ازش دریغ کنم ؟!

 
20 سال بعد ...

نازنین باز با مادر بازی می کرد و پدر باز با لبخند به آن دو نگاه می کرد !

اما این بار برنده نازنین بود و اشتباه مصلحتی را این بار او کرد تا مادر برنده باشد !

پدر این بار نفسی پر از آرامشی کشید ، دختر چشمکی به پدر زد و با

خنده آرام گفت :

توقع نداشتی که این شادی را از مادر بگیرم ؟!


پ.ن : آن طوری رفتار کنید که توقع دارید در آینده بچه هاتون همون طور با شما رفتار کنند !

پ.ن : تمام ِ دنیای ما پدر و مادرمان هستند ! مواظب باشیم دنیایمان را

ناراحت نکنیم ...





[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:24 ] [ ترانه شب ] [ ]

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


تعجب نمی کنم از دیدن عکس های شجاعت بچه شیعه های علی (ع)


از سینه های سوخته از غم و فریاد های از ته دل و مقاومت ها !


ما شجاعت و دفاع از حق را ژنتیکی از مادرمان به ارث برده ایم !



+++++++++++


یاد حرف های آن جوان بحرینی که می افتم تار و پودم کنده می شود:


هل تعلمون ؟! بانّنا فی موطن ابنائهو فی ارضهم غرباء...



می خواهم بمیرم از تکرار غریبی مان !


هزار سال پیش هم علی(ع) همین حرف ها را با چاه می گفت !


آهـــ ...






[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:45 ] [ ترانه شب ] [ ]


به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


من خرابم ز غم یار خراباتی خویش    می زند غمزه او ناوك غم بر دل ریش


حس ِ عجیب !

یک احساسی تو مایه های سردرگمی !

انگار دنبال کسی ، چیزی ...

مسافرا زیادن ، راوی ها مجبورند تند تند بگن ! از همه جا...

8 سال میشه نهایتا 10 دقیقه

و تمام ِ بغض های تو میشه ... 

حرف های راوی که تموم میشه بعضیا نشستن و بعضیا راه میرن

شباهتشون توی همون حس ِ سردرگمی ِ

حالت که جا میاد تازه کم کم متوجه حرف های راوی میشی

و تمام چیزهایی که تا حالا شنیدی و دیدی یا خوندی

یاد ِ بچه هایی که دیگه نیستند ، کارهاشون ، حرفاشون ، گریه ها و خنده هاشون

یاد مادرایی که قرآن گرفتند و آب پشت سر ِ بچه هاشون ریختند و هنوز منتظرند

و مادرایی که دیگه منتظر نیستند ...

یاد ِ شب ِ عروسی دختری که با التماس به عکس پدرش نگاه می کرد و با گریه میگفت :

حالا دیگه بیا بابا ...







و تو هنوز همون حس ِ عجیب...

حس ِ منتظر چیزی بودن !





یه وقتی میشه به خودت میای،مثل ِ فیلمی که به آخرش میرسه،می بینی همه چیز تموم شد

اما کاش این آخر ِ فیلم به شرهانی نرسه !

شرهانی و دلتنگی هاش !

شرهانی و سکوتش !

شرهانی و غریبیش !

شرهانی و قتلگاهش !

شرهانی و تمام ِ بغض هایی که دیگه می شکنند !


سوار ماشین که میشی انگار کارگردان گفته کات ، خسته نباشید !

مثل کسی که داره به هوش میاد ، حس ِ لعنتی سردرگمی ولت می کنه !

اون وقت تو می مونی و تمام حسرت هات

و دلی که انگار تازه شروع به تپیدن می کنه

و یک آغاز ...


+++++++++++++++++++++++++++


دل نوشت : یا حسین ، من را کربلا دعوت کردی اما کربُبَلا را تنها در"جنوب ِ شما" دیده ام

پی نوشت : خدایا عاقبت بخیرمان کن!

خدیا نگذار فراموش کنم شمر سرباز ِ علی(ع) در جنگ صفین بود.


[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 7:34 ] [ ترانه شب ] [ ]

می دانم دلت می گیرد از من

بی خیال!


من لیاقت ِ این را ندارم که "دلت" به خاطر من بگیرد !


فدای دل ِ مهربانت ...





[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:49 ] [ ترانه شب ] [ ]


به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گزارد


مرا دیوانه می کند این عاشقانه ها !

"من برای تو گریه می کنم تو برای من"

مست می شوم ... مستِ مست ...

خجالت هم گاهی ...

اما خودمانیم مست کجا می فهمد خجالت یعنی چه !!!




دل دل می کند قلمم ! بنویس دیوانه ، دگر نامحرمی نیست ...



آقای من!

سامون بده

لیلای من یک خبری به مجنون بده...

***

می گم عاشقم

اما خودم بهتر می دونم که نا لایقم...

کدوم عاشقی!؟

من که همیشه برای تو آینه دقم

کجا عاشقم!



دل نوشت :

مست مست شده ام از نگاهت ! خانه ات آباد باز پیاله ای ...


[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 14:8 ] [ ترانه شب ] [ ]


می نویسم

پاک می کنم

می نویسم

نه !

دوباره دوباره دوباره !


نمی دانم چرا گاهی به جای درد و دل ، قلم بیچاره ام فقط عق می زند ....




تمام درد هایم را با برگه ی سفیدی از غرور می پوشانم ، کسی آرام می نویسد :


بدون شرح


[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 18:36 ] [ ترانه شب ] [ ]
 

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد

 

فردا ابراهیم پسرش را در آغوش می فشارد و می گوید :

خدایا شکر که در امتحان الهی سربلند بیرون آمدیم !

و چه اتفاق مشابهی در عاشورا خواهد افتاد .

اما خدایا بدن اربا اربا را حسین چگونه در آغوش بگیرد ؟!

 

*      *       *

 

امروز باران آمد و گرد غبار شهر کویری ام را شست و چه زیبا بود خواندن

دعای عرفه زیر باران رحمت خدا ...

اما بودند کسانی که گفتند : چه وقت ِ باران آمدن ِ و کسانی که عجیب مناسب

می دانستند باران و حال و هوای دعا را !

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بغض نوشت :

امروز مسلم بن عقیل را منتظران امام زمانش کشتند.خدایا مبادا کوفی باشیم!

شاد نوشت :

عید قربان مبارکــــــــــ 

 

ترانه شب        

 

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 19:14 ] [ ترانه شب ] [ ]

 

ای بهترینم !

 چه غروری سراپای وجودم را فرا می گیرد وقتی که میبینم تو با تمام بزرگیت چه عاشقانه به من کوچک نگاه می کنی و تمام دستوراتت تنها و تنها به خاطر خود من است و من گاهی چه کودکانه بهانه میگیرم و چه بهای بزرگی می دهم از بهانه هایم.

 

عزیز ترینم !

چه خوب است که آگاهی و می دانی که اکثرا کم کاری ها و بدکارهایم از روی ندانی و جهالت است و چه بهای بزرگی می دهم از ندانم کاری هایم

 

مهربان ترینم !

گاهی با خود می اندیشم که چه بی رحمانه به خود ظلم می کنم وقتی که تو برایم راه گذاشتی و راهنما و خودت در لحظه لحظه عمرم کنارم هستی،به حرف هایم ،درد هایم و شیطنت هایم گوش می دهی اما من چشم هایم را به رویت که تمام هستی ام را فراگرفته و گوش هایم که پر از حرف های توست می بندم و برای خود دنیایی از پوچی و خود آزاری می سازم که بدترین بهایش نبودن توست و چه بهای بزرگی ست نبودن تو .

 

بخشنده ترینم!

تقاضای بزرگی نیست از بزرگی ،بزرگی خواستن ! و من چون کودکی پر از شیطنت از تو می خواهم که با غلط گیر مهربانی هایت تمام تند روی ها و کند روی هایم را لاک بگیری و چشم هایم را امیدوارانه می بندم و آرام می پرسم : می شود به خاطر گل رویت به رویم نیاوری؟! به جان خودت مهربانی و بخشندگیت مرا پرو کرده است و البته گاهی چه بهای خنده داری می دهم از پرویی هایم .

 

 

 

 

 

ای دوست چه دعایی کنمت بهتر از این ،که خدا پنجره باز اتاقت باشد

 

 

                                                                 ترانه شب   

 

 

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 17:17 ] [ ترانه شب ] [ ]
 

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گزارد

 


جشن ولادت امام رضا(ع) این قدر با بچه های کلاس مسخره بازی در اوردیم

و سوت و جیغ و کل کشیدیم که همه بچه ها با تعجب بر می گشتند نگاهمون

می کردند !!!

یکی از مسئولین همون طور که موبایل دستش بود پرید پیش مداح و گفت :

ارتباط مستقیم با حرم امام رضاست

مداح گفت رو به حرم بایسید ، موبایل رو کنار میکروفون گرفت :

اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی

و بعد مناجات های مداح و صدای زوار امام رضا و دل های بچه ها که

از شوخی و خنده ُ کنده شده بودند و به طرف مشهد امام رضا ...

صدای هق هق از پشت سر می اومد !

کنارم یه دختر بی حجاب بود ،برگشتم دیدم داره اشکاش رو پاک می کنه !

از اون ور یه دختر بود که به نفس نفس افتاده بود !

جلوم دو تا دختر بد حجاب بودن که یکیشون تکون های شونش خیلی واضح

دیده میشد و دیگری وقتی برگشت دیدم چشماش سرخ از گریه س !

و من که مات فقط ناظر بچه ها بودم و چیزی که درونم شکست ...

مگه اینا دل ندارند ؟!

 

 

________.________.________.________.________

 

دل نوشت: گاهی خودخواه می شویم ! گاهی فکر می کنیم خدا فقط مال ماست !

فکر می کنیم خودمون بهترین مخلوقات خدا هستیم و کسایی که اعتقاد کمتری

نسبت به ما دارند از ما خیلی پایین ترند !

حواسمون نیست که خدا فقط مال ما نیست ! امام رضا ! امام حسین ! امام زمان !

و ... مال  همه ست ! بعضیا غافلند ، کافر که نیستند !!!

حواسمون باشه هوا برمون نداره ! یادمون نره " هفتاد سال عبادت یک شب

به باد میره " و لات و قمار باز و شراب خور چندین ساله رو خدا با یک شب

"توبه" می بخشه !

خدا عاقبتمون رو به خیر بگذرونه ...

 

                                                                  ترانه شب

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 15:47 ] [ ترانه شب ] [ ]

 

فاطمه می گفت بابایش جانباز است ، جانباز شیمیایی !

 

یک روز به بابا گفتم جانبازای شیمیایی چطورین؟

بابا گفت تند تند سرفه می کنند ، سخت نفس می کشن !

گفتم پس یعنی خیلی هم بد نیست ، نه ؟ خب ما هم سرفه می کنیم دیگه ! بابا تو

جانباز شیمیایی هستی ؟

بابا فقط لبخند زد ...

 

رفتم خونه فاطمه ، صدای سرفه های بابای فاطمه_آقا مرتضی_ میومد!

سرفه های تند تند ! نمیدونم چرا صورت فاطمه هم قرمز شده بود !

هر چی منتظر موندیم سرفه ها قطع بشه ، نشد ولی وقتی رفتیم تو اتاقش ،

دیگه سرفه نمی کرد! چشماش قرمز بود پر از اشک! فاطمه هر چی باباش

رو صدا می زد ، جوابی نمی شنید! گمانم اون روز پنج شنبه بود ...

 

 

بعد از اون روز هر وقت بابایم مریض می شود ، سرفه می کند ، تمام تار و پودم

از هم کنده می شود ُ تازه می فهمم چرا وقتی آقا مرتضی سرفه می کرد صورت

فاطمه هم قرمز میشد ! هر پنج شنبه که می شود دلم می لرزد ُ آرام می پرسم :

بابا تو که جانباز شیمیایی نیستی ، نه ؟!

 

 ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ

 

دل نوشت : گاهی فکر می کنم " عادت کردیم" بگوییم : شهدا شرمنده ایم ...

تا به حال برای جانبازان ـ به تعبیری شهدای زنده ـ کاری کرده ایم ؟!

یا فقط بدون "معرفت" دم از شهدا می زنیم؟ بدون آن که حتی کاری برای

 "دل خودمان" کرده باشیم ؟!

در این صورت به دوستان غیر مذهبیم حق می دهم که " ما فقط مرده پرستی

می کنیم " وقتی که هنوز نه جنگ را فهمیده ایم نه شهید را و فقط

لقلقه ی زبانمان شده :

وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ

اما تا به حال معنی واقعی این آیه را فهمیده ایم ؟!

 

همیشه نوشت: خدایا دلت را و امام زمان و رهبرم را از ما خوشنود نگه دار !

 

                                                                                  ترانه شب

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 1:46 ] [ ترانه شب ] [ ]
 

دنیای عجیبی ست !

عجیب تر از آن که هر بار به آن فکر می کنم

عجیب تر از آن که هر بار درونم را به آتش می کشاند ، می سوزاند و خاکسترش را

چنان سرد می کند که باز خود را چو کوهی محکم می پندارد و باز تکرار شعله های

 آتشین ...

عجیب تر از آن که هر بار مرا کوچک می کند ، له می کند ،  می کشد ، نابود

می کند و مرا زنده ای بزرگ می سازد! گویی که هیچ گاه نمرده است ...

عجیب تر از آن که مرا می خنداند ! می گریاند ! دیوانه می کند و گاهی عاقل ...

 

 

 

دنیای عجیبی ست ! عجیب تر از دلتنگی های من ...

 

                                                                            ترانه شب

[ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 22:39 ] [ ترانه شب ] [ ]

 

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گزارد !

 

تازه با هم آشنا شده بودیم ! من و فاطمه و لیلا ...

داشتیم با هم قدم می زدیم و از خانواده هامون می گفتیم ! من گفتم ! لیلا گفت !

به فاطمه که رسید چند تا پسر با تیپ های عجیب غریب از کنارمون رد شدن و

چند تا تیکه انداختند ، لیلا اومد جواب بده گفتم :

ول کن بابا این "موجی"ها رو ! خدا خودش شفا بده !

برگشتیم به حرفامون ! فاطمه ولی ساکت مونده بود ! سرش پایین بود !

گفتم چی شد فاطمه جون ! داشتی  از پدرت می گفتی !

سرشو اورد بالا ! تو چشمام نگاه کرد گفت :

پدرم ! پدرم شهید شده ! جانباز بود ! جانباز ِ موجی ...

 

 

دل نوشت: دیگر هیچ برایم نماند ...نه سری برای بالا گرفتن نه زبانی برای توضیح!

دل نوشت: خدایا راستی دل ها ! دل تو ... امام زمان ... شهدا و ...از ما راضیست؟!

راضی بدار یا که نگه دار !

                                                                           ترانه شب       

[ شنبه دوم مهر 1390 ] [ 21:24 ] [ ترانه شب ] [ ]

 

 

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمیگذارد

 

 
سه غم آمد به جانم هرسه یک دم. غریبی و اسیری و غم یار. 

غریبی و اسیری چاره داره. غم یار و غم یار و غم یار

 

غم یار ! و چه شیرین غمی ست غم یار !

غمی که دل را مجنون وار در پی معشوق به صحراها و بیابان های اندیشه می کشاند

 و شرابگونه جگر هارا می سوزاند تا به بزم برسند !

و سید مرتضی آوینی چه عارفانه لاجرعه شراب عشق را نوشید و به بزم رسید ...

سید مرتضی  که ناجوان مردانه دفتر زندگیش را فصل فصل کرده و هر فصل را به

گروهی نسبت داده ایم!

کامران آوینی دیروز را با غلط گیر کج فهمی هایمان حذف کرده  و شهید آوینی را

بزرگ کرده ایم ، دریغ از آن که بدانیم ، اگر سید مرتضی آوینی به دریای فهم و

ادراک رسیده ،به کمک همان قایق های کوچک و گاهی فرسوده است!

امروز با نادیده گرفتن کامران های دهه 40 بزرگ ترین خیانت را بر تاریخ و بر

آینده می کنیم ، آینده ای که فقط از آوینی دهه60 شنیده است بدون آنکه بداند

به راستی او که بوده که چنین عمیق می اندیشیده ؟ چه ها کرده ؟

و چرا کامران آوینی ، آن جوان پر شور که عینک دودی می گذارد،به کنسرت های

موسیقی می رود و کراوات می زند ، به سید شهیدان اهل قلم که غریبانه می گفت:

"مکه برای شما فکه برای من" تبدیل شد ؟! آوینی در انقلاب و امام و شهدا

چه دیده بود که این گونه دست از تمام گذشته خود شست و سبکبالانه آغوش برای

حقیقت باز کرد؟!

 

 

جاده ای که سید مرتضی برای تغییر و تحول باز کرده را با ورود ممنوع های

اضافی، بر سر جوان هایی که به دنبال حق آمده اند نبندیم ، شاید یکی از همین ها،

آوینی های آینده باشند !

آوینی هایی که حتی امروز در کوچه پس کوچه های مه گرفته ی این روزگار دیده

میشوند ، کسانی که عاشقانه جان را به بهای حقیقت می دهند و پرچم عزت اسلامی

به دست گرفته و حسین وارد به قلب دشمن می زنند و زیر بار ذلت  نمی روند ،

کسانی که مظلومیت علی(ع) در وجودشان طنین انداز است اما مشت های گره

کردشان را به رخ مستکبرین و متجاوزین جهان می کشند تا غریبانه فریاد بزنند:

((علی جان نمیگذاریم تاریخ تکرار شود... ))

 

باشد که بسیجی های دیروز دعاگوی رزمندگان امروز باشند ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بعد نوشت ۱ :

خدایا قلب نازنین امام زمان (عج) و حضرت خامنه ای( ارواحنا له الفداء) را ازما

راضی و خشنود نگه دار.

 

 بعد نوشت۲ :

شادی روح امام و شهدا صلوات

 

ترانه شب           

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 17:51 ] [ ترانه شب ] [ ]
 

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد

 

دیدی ؟! باز هم با همان "به نام خدا" شروع کردم ! مثل قبل ...

عادت ؟! شاید ! ولی باور کن ایمان "هم" دارم !

و اما تو ... نمی دانم چرا قهر کرده ای با من !

یعنی این قدر بد شدم که حتی نمی خواهی دستانم تو را لمس کند ؟!

کاش می دانستم ... !

اگر میدانستم لااقل نازت را می کشیدم !

باور کن منت می کشیدم ! 

با تو پر می شوم و پر می کشم !

با تو از امروز به دیروز و به فردا می روم !

از قشنگ ترین لحظاتم زمانیست که با تو هستم !

تو که می دانم خوب می دانی و با تمام کارهایت به من می فهمانی که :

"لا حول و لا قوه الا بلله العلی العظیم"

با تو حتی به خدا "می توان" رسید و شاید به... !

 

 

باور کن ! دلم برایت تنگ شده محبوب من ... 

 

 

[ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 7:15 ] [ ترانه شب ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینجا همان "به خاطر تو" ست که شده

"دنـیـای کوچـکــ مـَـن"

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


خوب می دانم مهربان ترین خدای دنیایی!

خدایان دیگرمان مارا رها می کنند و باز تو

می گویی:

بنده کوچکم باز مرا در دیگری جستجو

کردی؟ عیبی ندارد تو برگرد!

من هنوز همان خدای مهربان تو هستم!

______________________________

خدایا بزرگی و مهربانیت را نمی فهمم که

به دیگری دل می بندم !

به خاطر تمام "نفهمی"هایم حلالم کن !

?