
عصر ها وقتي كه مي آیی ز راه
خستگی از دست هایت می چکد
تا که با ما گرم صحبت می شوی
غصه از لحن صدایت می چکد
می نشینی سرد و ساکت گوشه ای
تکیه بر بالشی از غم می دهی
قسمتی از غصه هایت سهم ماست
سهم مارا پس چرا کم می دهی ؟
کاشکی می شد که می گفتم به تو :
(( از ته دل حرف هایت را بزن ))
من نمی گویم ولی تو همچنان
با نگاه خویش می گویی به من :
((باز هم با دست خالی آمدم
در بساطم هیچ حتی آه نیست
کاش می فهمیدی این را دخترم !
زندگی با جمع ما همراه نیست ))
گر چه حرفت را نمی گویی به ما
خوب می فهمم ولی حرف تو چیست
زندگی با ما اگر لج می کند
این گناه اوست تقسیر تو نیست
غصه ها کم می شود وقتی که ما
زندگی را خوب با هم سر کنیم
میرسد روزی که ما هم ذره ای
خستگی های تو را کمتر کنیم