هیچ وقت اون لبخند های قشنگت را که هورمونیه خاصی با نگاه مسئولیت پذیر و نگرانت داشت فراموش
نمی کنم . بابا جون ُ در سخت ترین مشکلات زندگیم ُ وقتی به بمبست می رسیدم این لبخند های
زیبایت و آن نگاه نگرانت بود که به من قوت قلب می داد !
یادته بابا ُ روزی که با چمدانی بر دست و بچه ای در دست دیگر آمدم ُ با گریه و شیون گفتم که بلاخره
همه چیز تمام شد ُ احساس کردم که قامت کشیده ات به یک باره خمیده شد اما باز هم لبخند بر لب
داشتی و مرا با نگات در آغوش کشیدی ُ گریستی و آرامش دادی !
حتی در زمان کودکی وقتی مامان از دست شیطنت هایم عاصی می شد و من هراسان به این طرف و
ان طرف می رفتم فقط نگاه و لبخند تو بود که مرا از همه ی هراس ها آزاد کرد !
بابای مهربونم ُ یادته آن روز را که با هزاران خواهش و التماس از مادر بلاخره پذیرفت با پسر همسایه فوتبال
بازی کنم ُ و وقتی با شوت بلندم شیشه ی آن یکی همسایه را شکستم ُ زن همسایه با بد عنقی به
دنبال من و پسرک می دوید و ما همانند گنجشکی که احساس خطر کرده نفس نفس می زدیم و از زن
معذرت خواهی می کردیم اما وقتی نگاه آرام بخش مملو ء نگرانی ات را از پشت پنجره ی آشپزخانه دیدم ُ
که خیره به من مانده بود ُ انگار که تمام وجودم را انرژی لبخندت پر کرد ُ با استقامت ایستادم و به زن
همسایه گفتم : اگر با زدن من شیشه ات درست می شود قبول بزن و در غیر این صورت وایسا تا از
قلدکم پول شیشه ات را بدهم و آنگاه بود که نگاه بهت زده ی زن همسایه و پسرک و نگاه تحسین
آمیزت مرا تا اوج غرور برد و وقتی تمام پسنداز قلدکم را که ده هزار تومان بود به زن همسایه دادم او با
نگاهی بین دلسوزی و دلگیر به خانه اش رفت و باز هم فراموش نمی کنم که ان شب تو به اتاقم امدی
و قلدکم را در دستان مهربانت گرفته بودی به من گفتی ببین پول هایت برگشته !!! و من وقتی که ۱۰ هزار
تومان را درون قلدک نیمه پاره ام دیدم با خوش حالی اندیشیدم که به راستی فرشته ای از جانب خدا
پول را برایم برگردانیده ُ هرچند که درست فکر می کردم ُ آن فرشته تو بودی بابا .
اما !!!
آن روز که با صدای گریه و شیون مادر به اتاقت آمدم ُ صورت زیبایت غرق در عرق بود و صورتی دگرگون
داشتی ُ چشم به من دوختی و پس از مدتی صورتت راحت و ارام شد و فقط ماند دو چشم نگران که
خیره به من مانده بود و من هر چه به دنبال لخند آرامش بخشت می گشتم ُ چیزی نمیافتم !!!
و اینک پس از سال ها ُ هنوز نگاه نگرانت را در قاب روی دیوار بر خود احساس می کنم ...
فدایت ـ دختر نا آرامت

( ساری عزیزم ممنون از این پست زیبایت که وبلاگم را مزین کرد و امیدوارم
که روح پدر عزیزت شاد باشد )