تبليغاتX

به خاطر تو - یا زینب
وای از این غوغای دل از دلبرم هستم خجل
 

خیلی وقت بود که سوریه نرفته بودیم !


با وجود این که متاسفانه زیاد از سوریه خوشم نمیاد اما دلم خیلی تنگ شده بود

ولی این بار دیگه قسمت نمیشد بریم ولی بلاخره زد و یکشنبه با یه اتوبوس رفتیم

 سوریه ، اولین ضد حال این بود که اتوبوسه با وجود این که آیه ی قرآنی و

عکس های مختلفی از سید حسن نصرالله به شیشه ی اتوبوس گذاشته بودند 

اما مذهبی نبود و توی طول راه تا دلمون بخواد ترانه های عربی تند و یا آرام

مختلف از خواننده های جورواجور نوش جان کردیم ،

یه بارم مادرم گفت کمش کنین مرده مثلا کمش کرد و بعد از یه مدتی

کم کم بلند تر از قبلش هم شد ...

اولین جایی که رفتیم بازار حمیدیه بود که باید از اون رد بشیم تا به

حرم حضرت رقیه (س) برسیم ،  طبق معمول وارد حرم که شدیم

فکر کردیم ایرانیم ، پر بود از ایرانی و تک و توکی هم عرب سوری یا لبنانی

 یا عراقی پیدا می کردی ، بیشتر ایرانی ها هم ترک زبان بودند .

نشسته بودم زیارت نامه می خوندم که حرف های چند تا زن که کنارم

بودند رو شنیدم ، یه پیرزن با بغض شکایت می کرد که :

دوستام همش منو پس می زنند ، تا منو می بینند از دستم فرار می کنند

انگار نه انگار با یه پیرزن چلاق طرفند ....

و اون یکی خانم در جواب با لحن به شدت ارومی که نزدیک بود من گریم بگیره گفت :

مادر نباید از دیگران توقع داشته باشی ، نباید به کسی محتاج باشی ،

باید روی پایه خودت وایسی ، بگو یا رقیه بقیه اش دیگه با اونه ...

زیارتنامه رو که تموم کردم رفتم کنار ضریح ، انگار اولیم بارم بود میومدم یه

جای مذهبی ، یه حال وهوای عجیبی بود !!!

بعد از حرم حضرت رقیه رفتیم یه رستوران نجفی خیلی باحال بعدش هم رفتیم

حرم حضرت زینب (س) ، اون جا هم مثل همه جای سوریه پر بود از

ایرانی هایی که باز هم بیشترشان ترک زبان بودند و باز هم جو زیبایی اون جا

حاکم بود ، بعد از نماز مغرب و عشا با کاروان مذهبی ای که از اول قرار بود

با اون بیایم سوریه ولی قسمت نشده بود ، به طرف خونه به راه افتادیم ،

وقتی خواستیم حرکت کنیم برای اولین بار دلم برای سوریه ، نرفته تنگ شد ،

قبل از حرکت اتوبوس به گنبد طلاییه زینب (س) نگاه می کردم ، عجیب قشنگ بود .

اون کاروان برخلاف کاروان صبحی مذهبی بود و از اول حرکت کردن با دعا شروع شد

و بعد از کمی دعا مولودی و شعر های حماسی حزب الله لبنان رو خوند و بعدش

مسابقه بود و خلاصه این قدر خوندن و حرف زدن و شوخی کردن که توی

دو سه ساعت یک لحظه نشد بخوابم اما روی هم رفته روز فوق العاده بود ...

اللهم ارزقنی شفاعت سیدتی زینب (س) یوم القیامت

 زینب (س)

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:43 توسط :: شیما ::